تبليغاتX
ماجرا های جوجوک خانم و آقا خروسه


ماجرا های جوجوک خانم و آقا خروسه

روزانه

این معروف ترین و تکراری ترین جمله من تو یک ماه اخیر بود.تو یک ماه اخیر از 100% حرفایی که میزدم 101% این جمله بود.ماه دی ماه امتحان هستو بدبختی، مام که نیمه متاهلیم بدبختیمون دو برابره کلا تو ماه امتحانات من یامین به عنوان یک همسر فداکار و فوق مهربون تمام سعی و تلاششو کرد تا من این ترم مشروط شم .یعنی هر کار گه بگین این بشر کرد با من کلا این آخرا سایه اش هم نزدیک من می شد درجا گارد می گرفتمو بهش می گفتم طرف من بیای جیغ میزنم........

فصل امتحانام تمام شد(باورش سخته)اما تمام شد.با خودم می گفتم امتحانام که تمام بشه میشینم یک دل سیر می خوابم اما الان که امتحانام تمام شد تنها کاری که نمی کنم خوابیدنه.

حالا همه اینارو بیخیال 28 بهمن امسال سالگرد ازدواجمونه به نظرتون چی بخرم واسش؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پارسال قبل عقدمون یامین رفت مشهدو نظر کرد اگه ازدواج کنیم با هم بریم مشهد.اولین سفری که دوتایی منو یامین با هم رفتیم سفر به شهر خراسان مشهد مقدس بود.از پارسال با هم عهد کردیم هر سال سالگرد ازدواجمون یا حداقل تو ماه بهمن بریم مشهد امسالم قراره بریم مشهد اما چون من به دلیل بعضی مسائل(دانشگاه،جهیزیه خریدن و...) نمی تونم واسه 28 برم حرم قراره هفته بعد بریم مشهد.

سوقاتی چی می خوایین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

خوبی بدی دیدین حلالم کنین.....................

نوشته شده در دوشنبه 3 بهمن1390ساعت 17:23 توسط جوجوک


 

دیشب حدود ساعت 9 اومدم خونه از صبحش بیرون بودم وقتی رسیدم خونه انقدر خسته بودم که نای هیچ کاری نداشتم امروزم دو تا امتحان داشتم.

لباسامو در آوردم کتابمو گرفتمو رفتم تو حیاط یامینم تو اتاق من نشسته بودو کتاب میخوند.رفتم تو حیاط روی صندلییه کنار حوض وسط حیاط نشستم بازم صفحه اول کتابو خوندم اما یکم که گذشت دیدم حس درس نمیاد واسه همین بی خیال شدم روی صندلی دراز کشیدمو محو تماشای آسمون بازم مثل قدیما رفتم تو دنیای فکرو خیالو رویا وقتی به خودم اومدم ساعت حدود 11 بود رفتم تو خونه یامین  پشت میز ناهار خوری نشسته بودو کتاب می خوند مامان بابا هم رفته بودن که بخوابن رفتم پیش یامین بوسیدموشو بهش گفتم که میخوام برم بخوابم اونم بهم شب بخیر گفتو دوباره مشغول خودند کتابش شد قبل از رفتن به اتاقم چشمم افتاد به تی وی داش فوتبال میداد همونجا رو مبل دراز کشیدم که یکم فوتبال ببینم که خوابم برد.

ساعت 2 از خواب بیدار شدم خیلی سرد شده بود با این که پتو رو تنم بود باز تو خودم گوله شده بودم انقدر سردم شد که خواب از سرم پرید یک دفعه احساس دلتنگیه شدید از نوع یامین بهم دست داد رفتم تو اتاقم، خوابیده بود منم بیدارش کردم منو برد زیر پتوش محکم بغلم کرد مثل بید میلرزیدم گذاشتم کرمای تنش تو بند بند تنم رخنه کنه کم کم که گرم افتادم دوبار چشمام سنگین شدو خوابم برد صبح ساعت 7 بیدار شدم یامین بیدار بود داشت موهامو می بافت دوباره سرمو گذاشتم روپاشو یک نیم ساعتی خوابیدم خلاصه ساعت 7:30 بیدار شدم کسی خونه نبود واسه همین مجبور شدم خودم همه کارارو بکنم تند تند کیفمو بستمو همونجور که حاضر می شدم میز صبحانه رو چیدم یامینم حاضر شدو با هم صبحانه خوردیم خیلی مزه داد همونجور که لقمه می گرفتم به یامین نگاه میکردمو تو دلم می گفتم کی بشه که تو خونه خودمون باشیمو با هم دیگه صبحانه بخوریم.

هرکی ازم می پرسه کی عروسی میکنین میگم هرچی دیرتر بهتر اما راسشو بخواین دلم می خواد زود زود عروسی کنیم دیگه تحمل درویه یامینو ندارم دیگه خسته شدم از یک روز با هم بودنو یک روز بی هم بودم یک روز دلبستگیو یک روز دلتنگی.....................

نوشته شده در دوشنبه 30 آبان1390ساعت 18:37 توسط جوجوک


 

بسیار زیاد کفرم در اومده این چند روز رفتم خونه مادر شوهرم من کلا زیاد اونجا نمیرم یعنی انقدر نمیرم که صداشون در میادو اعتراض میکنن دیگه واسه همین مجبور شدم این بار یکی دوروز اونجا بمونم.هرچند که همین دوروز کافی بود تا من اندازه دوسال پیر شم.بحث سره قصه مادر شوهرو عروس نیستا کلا وقتی میرم خونه یامینشون یامین رو می افته همش مجبورم شوخی های بی مزه و لوس خودشو اطافیانشونو تحمل کنم بعدشم هر هر الکی بخندم.واسه همینم کلی کفری هستم.

الانم که در ذهن نقشه قتل یامین را میکشیم کلا دمش زیاد بلند شده دیگه زیادی داره اختیار داری میکنه منم که کلا حرف زور اصلا حرف کسی تو کتم نمیره دیگه بدتر.

میدونین شده منو یامین اختلاف نظر هایی داشته باشیم اما اوصلا دعوا نمی افتیم یعنی صدای بلندو دادو بیدادو فحشو منت و اینا نداریم میشینیم شبی بچه آدم صحبت می کنیم همیشه هم این باور توذهنم بود که یامین کوتاه میاد اما الان که بهتر فکر میکنم میبینم اصلا خوده یامین مقصر بود واسه همینم کوتاه می اومد.البته منم مقصر بودما اما نه به اندازه یامین...........

بدبختی من اینه نمیتونم با یامین حتی یک مدت کوتاه قهر کنم یا حتی حرف نزنم با اولین اشاره باهاش آشتی میکنم.چه بدبختی هایی داریم ما پوووووووووووووووووف خیلی اعصابم داغونه دلم میخواد حالشو بگیرم دلم می خواد یک زهره چشمی ازش بگیرم.......

به احتمال 99% مادرشوهرم اینا سه شنبه چهارشنبه این هفته میرن مسافرت بعد فکر کن من میمونمو یامین واااااااااااااااااای که اصلا حوصلشو ندارم کلا منو یامین تنها میشیم بحثمون میشه.نمی دونم چه کار بکنم؟؟؟؟!!!!!!!!!!!

پوووووووووووووووووف .
نوشته شده در یکشنبه 26 تیر1390ساعت 11:56 توسط جوجوک


 

حوصله ام سر رفته.چقدر روزا بلنده و دیر میگذره نه؟

یادمه موقع امتحانا همش می گفتم کی تعطیل می شم یک دل سیر بخوابم حالا که تعطیل شدم حس خوابم نمیاد.

همه اینا یک طرف سر کار رفتن یامینم یک طرف صبح ساعت 7 میره 7 غروب میاد تا بیاد پیشه منم که میشه 8 8:30 منم تا اون موقع هی مگس می پرونم هی مگس می پرونم.

الان که فکر می کنم میبینم چه اشتباهی کردم ترم تابستونه نگرفتم کاش می گرفتم هم جلو می افتادم هم از این بی حوصلگی در می اومدم.

می دونین کار زیاد دارما اما خوب مشکل اینه که حسش نماد به اون کارا برسم. مادرشوهر بدبختمم که دلش خوش بود من امتحانام تمام شه بهش سر می زنم و بیشتر میرم پیشش سرش کلا رفت کلا نرفتم پیشش دلم براش میسوزه کلی دلشو صابون زده بود که من تعطیل بشم چی می شه کلی برنامه ریخته بود امروز می ریم اینجا فردا میریم اونجا...........

فکر نکنین من از اون عروس های بدما نه به خدا خونه یامینشون حوصله ام سر میره حتی خوده یامینم خونه مارو بیشتر دوست داره واسه همین اکثر اوقات خونه ما تلپه.............

آره دیگه این روزا با بی حوصلگی سر میشه..................
نوشته شده در چهارشنبه 22 تیر1390ساعت 17:39 توسط جوجوک


 

سلام جیگرای جوجوک خوبین؟خوشین؟سلامتین؟خانواده خوبن؟

خوب خدارو شکر.

اول بسم الله یک خبر بدم.

1 2 3

3 2 1

12345

گوشا با منه!!!!!!!!!!!

این جانب جوجوک جوجوکی فرزند خروس جوجوکی طی یک تلاش سخت و جان فرسا این ترم مشروط شدم. حالا دست دست جونه ننه اقدس  هرکی دست نزنه ترم بعد مشروط بشه ایشاالله.

بهله بعد اییییییییییییییییییین همه تلاش دیگه گفتم خسته شدم واسه همین دست آقامونو گرفتیم زدیم به ایران گردی تازه هم برگشتیم.جاتون خالی خیلی هم خوش بگذشت.

از احوالات ما که جانم براتون بگه ای بد نسیتیم یامینم خوبه.

فقط دیشب نزدیک بود بکشمش که به خیر گذشت هنوز زنده اس.

از این به بعد سعی می کنم تند تند بنویسم.

راستی یک چیزی فقط به کسی نگینا دلم براتون تنگ شده بود.

 

امضاء جوجوک
نوشته شده در سه شنبه 21 تیر1390ساعت 14:22 توسط جوجوک


 

فردا قراره با یامین بریم مشهد.

ماه مربامونه می دونین که ماه عسل بعد عروسیه این سفر چون قبل عروسیه ما مرباست.

یامین نذر کرده بود اگه بیاد خواستگاریه من بعد منو خانواده ام قبول کنیم وقتی ازدواج کردیم بریم مشهد حالام می خواییم بریم پا بوس امام از طرف همتونم نایبول زیارم.

از احوال این روزامم بخوای بدونین این که صبح می رم دانشگاه شب می یام شبا هم که نمی خوابم کلا فقط تو مسیر دانشگاه می تونم بخوابم  دیگه تو طول شبانه روز وقت خواب ندارم.

خیلی این روزا سرم شلوغه خیلی.خدایی ازدواج خیلی سخته خیلی فکرشم نمی کردم اصلا احساس می کنم هیچ وقتی واسه خودم ندارم همه چی درهم برهمه.

خلاصه سرتونو درد نیارم.

احتمالا وقت نمی شه واسه عید ،عیدو بهتون تبریک بگم چون چپ و راس عروسی داریم پس از همین تریبون عیدو به همه شما دوستااااااااااااااااااااااااااای گلم تبریک می گم.

شرمنده نتونستم این روزا بهتون سر بزنم واقعا وقت ندارم.

نوشته شده در سه شنبه 17 اسفند1389ساعت 18:59 توسط جوجوک


 

الان که این پستو می خوام بنویسم باورم نمی شه که همه چی تمام شده.خدایی تو این مدت مردمو زنده شدم.

بهله بهله بالاخره دیشب همه چی تمام شد و مام خلاص شدیم.

جونم واستون بگه که روز پنجشنبه درست ساعت 3و 45 دقیقه غروب منو یامین به عقد هم در اومدیم.خیلی باحال بود یعنی من عروس به دلقکی خودم ندیدم.

بعدشم که اومدیم خونه و یک بزنو بکوب مفصل تا صبح بعد به زور مملکت مهمونارو انداختیم بیرون و تازه اول دردسرو استرس.

اول بگم نیای نگین چرا حرف های ناموسی می زنی حال ندارم نمی خوایی یا خوشت نمیاد نخون همین الان دارم می گم.

 

والا من می دونم همه دختر پسرا دلشون می خواد بدونن اولین شب زندگی مشترک چی میشه.

خوب من همین جا از همین تیریبون اعلام می کنم مغزتونو اذیت نکنین هیچی نمیشه.

بعد رفتن مهمونا ما هم رفتیم اتاق من من که رسما رو ویبره بودم با کلی ترس رفتم رو صندلی نشستم و نگاهمو دوختم به تی وی بعدشم تمام قدرتمو جمع کردم به صورت جیم فنگی رفتم زیره پتوی خودمو بهش گفتم من خوابم میاد بای.

اون بیچاره هم یکی تی وی دید بعدش همینجور دراز کشیده بود از زیر پتو یواشکی نگاش می کردم کاملا در همو معذب بود عرق کرده بودو چهرش آشفته بود دلم براش سوخت از زیر پتو بلند شدم رفتم از تو کتاب خونه حافظ رو آوردم با ظرف پسته با هم فال حافظ گرفتیمو پسته پوست کندیمو خوردیم.

حدودا تا ساعت 1،2 با هم حرف زدیم بعدش بدون دردسر خوابیدیم ساعت 3 بود که از درد دل بیدار شدم دلم پیچ می گرفت شدید انقدر حالم بعد بود که تا صبح نه مامان خوابید نه بابا نه یامین نه من هم بیدار بودنو بالا سر من.

یامین هی اسرار کرد ببرتم دکتر اما من قبول نکردم بعد چندتا قرصو انواع دوا درمونای مامان یک کوچولو بهتر شدم با هم رفتیم تو اتاق انقدر دلم درد می کرد که تو خودم گره خورده بودم.تو دلم می گفتم کاش یامین نبودو می رفتم پیشیه مامانم تا هم نازم کنه هم بهم برسه تو این فکرا بودم که دیدم یه دستی رفت تو موهام و آروم آروم شروع کرد به ناز کردن موهام یعنی واقعا من تو اون لحظه به این محبت نیاز داشتم یامینم که ته محبت دیگه کلی قرو قنبیلمو کشید کلی نازمو خرید تا صبح.

صبح با هم رفتیم دختر جاتون خالی قرصو سورومو سوزنو خلاصه داغون شدیم.

هنوز که هنوزه مریضم دارم میمیرم............

 

پ ن:این از روز و شب عقد راجبه جشن تو یک پست دیگه می نویسم.فدای همتون بای

نوشته شده در دوشنبه 2 اسفند1389ساعت 15:12 توسط جوجوک


 

همیشه با خودم می گفتم همچین روزایی چرا همه ناراحتن یا چرا عصبین.

دیشب اخر کار به جایی کشید که من اشکم در اومد.یعنی اگه من گریه نمی افتادم کار بالا می گرفت.

می دونین خانواده یامین خیلی آدمهای خوبی هستن واسه اولین بار این خانواده داماد نیست که داره اذیت می کنه حالا نه

که خانواده داماد اذیت نمی کنن خانواده من محض سنت نشکنس دهن منو سرویس کردن.

می دونم این روزا میگذره می دونم فردا به همین چیزا می گیم خاطره و بهش می خندیم اما این روزا خیلی سخته.

حرف های بد بد بسه.بزار خوباشو بگم.

خوب دو روز رفتیم خرید یعنی این بشر انقددددددددددددددددددددددر خوش سلیقه که نگو تمام حلقه اینارو بیشتر اون انتخاب کرد.

می دونی مامانم اینا می گن با همچین آدمایی زندگی سخته اما من خوشم میاد.

یعنی همیشه دعوای منو مامانم سر این بود که وقتی ازش نظر می خواستم واسه انتخاب لباس می گفت خودت می دونی.

اما یامین اینجوری نیست وقتی ازش نظر می خواستم انقدر آدم بود که جواب بده نگه خودت می دونی خودشم موقع خرید ازم نظر می خواست اصولا هم بنا به نظر من خرید می کرد.

والا جونم بهتون بگه نه به حرف من نه!!! بنا به نظر همه ما تا الان خرید عروسی نکرده بودیم که انقدر خوش بگذره و انقدر طرف داماد خوب باشن.

جالبی اینجا بود موقع خرید من ،من زار می زدم تورو خدا واسه من نخرین و موقع خرید داماد اون زار می زد تورو خدا واسه من نخرین. تورو خدا اینجوریشو دیده بودین؟؟؟؟/

با تمام این مشکلاتو اینا من خوشحالم.

همه ازم می پرسن خوشحالی وقتی می گم آره میگن جدی خوشحاله.

منم همیشه تو جواب ازشون می پرسم آخه چرا باس ناراحت باشم؟؟؟!!!!

 

اما خدایی چقدر این روزا سخته.فردا ساعت 3 عقد می کنیم جمعه باس برم خونه داماد اینا همسایه هاش می خوان بیان مبارک باد امر فرمودند منم باشم دلشون می خواد منم ببینن اما من سختمه فکر کن واسه اولین بار می خوام برم یک جایی که تا الان نرفتم بعدش کلی آدمم هی بخوان آدمو نگاه کنن.

باز دوباره یکشنبه مراسم جشن هستو دیشتانلی دیشتانلی اینا.

 

پ ن:تورو به هرکی دوست دارین واسم دعا کنین که خدا هم بهم صبر بده اما کاری کنه این روزها خیلی زود تمام بشه والبته به خیرو خوشی تمام بشه.

نوشته شده در چهارشنبه 27 بهمن1389ساعت 10:43 توسط جوجوک


ازدواج می کنیم...........

این چند وقت اینقدر سرم شلوغ بود که اصلا کامپیوترمو روشن نکردم.

بهله همونجور که گفتم مزدوج می شویم البته پنجشنبه این هفته.

تورو خدا ببین می خوان مارو شبه جمعه عقد کنن نه نگاه دلشونم واسه من نمی سوزه....

والا نمی دونم از کجا براتون بگم انقدر این مدت مجبور به سکوت شدم که نمی تونم از کجا و چی بگم.

اول بگم جناب داماد از این به بعد اسمش تو وبلاگم یامینه(البته فعلا شاید اسمشو عوض کردم)

بهله این آقا یامین 25 سالشه ظاهرشم تو نگاه اول شبی جومونگه(فقط تو نگاه اول هاااااااااااا)تعریف الکی نمی کنم ظاهرش بد نیست به هم می خوریم باحالیش اینه که اول اسم دوتامون با (ح)شروع می شه اسم بچمونم (بعدها بهتون می گم) می زاریم البته خانواده این اسمو انتخاب کردن........

دیگه بگم جناب آقا یامین مهندسه برقه دانشگاه روزانه، منم قراره در خانه بهش بگم ادیسون........

فکر کنم اینقدر توضیح کافی باشه.نه؟؟؟؟

دیروز رفتیم آزمایش خون یعنی 99 در صد سالن دوست دختر دوست پسر بودن اون یک درصدم منو یامین بودیم.اولش که هردومون یخ صبح تو تنمون بودو فقط داشتیم دیگرانو کاراشونو نگاه می کردیم تا یامینو صدا کردنو اونم رفت پذیرشو بعد با یک لیوان یک بار مصرف اومد طرفم منم ازش گرفتمو رفتم تست دادم بعد تست همینجور نشستیم تا واسه کلاس صدامون بزنن.(کثافتا از من خون نگرفتن)

خوشبختانه کلاس جدا بود یک خانوم با صدای بلند داد زد:

عروس خانوما تشیف بیارن داخل کلاس.

بعد منم از جام بلند شدم که برم یک آن نگامون افتاد بهم همین که نگام افتاد تو چشاش همچین یک نگاه مهربونانه ای بهم کرد و خندید که دلم زرتی رفت منم یک لبخند نازدار براش زدمو رفتم تو کلاس تمام طول کلاسم داشتم آهنگ گوش می کردمو اصلا گوش ندادم طرف چی می گه بعد از عروس خانوما آقا دامادا رفتن کلاسو بعد یکی داد زد"

عروس خانوما و آقا دامادا همه ته سالن لطفا.

ما هم بلند شدیمو رفتیم ته سالن بعدش یکی یکی صدامون می زدن تا بریم داخل یک اتاق.

چند نفر که رفتن اسم منو یامینو صدا زدن رفتیم تو اتاق اول اثر انگشت و بعدش برگه رو بهمون دادن که بریم.

همین که می خواستیم از اتاق بریم بیرون من ایستادم که اون بیاد اونم به هوای این که من رفتم یک دفعه اومد طرف من که دالامب خوردیم به هم.من که از خجالت آب شدم فقط کله کردم رفتم یامینم قرمز شدو پشت سرم اومد.

بالاخره اینجوریاست.

پنجشنبه ساعت 3 بعد از ظهر عقد می کنیمو بعدشم یک جشن کوچولو می گیریم حالا یا پنجشنبه یا 3 روز بعدش شبه تولد پیامبر.

پ ن:این پست خیلی طولانی شد شرمنده.

دوستان برام دعا کنین خدا بهم صبر بده به خدا دیشب 2 ساعتم نخوابیدم.

نوشته شده در یکشنبه 24 بهمن1389ساعت 16:5 توسط جوجوک


هرچی این ساعت ها پشت سر هم میگذره دل من تاپ تاپش بیشتر می شه هول و ولا ورم می داره تنم سرد ترو سرد تر می شه.

فکر کار نمی کنه دلم یک حرف میزنه عقلم یک حرف .......

گیج و منگ آشفته و سردرگم تو چهاردیواری اتاقم دور میزنم هی دور میزنمو هی دور میزنم یک آن به خودم میامو میبینم چندین ساعته دارم تو این اتاق راه میرم.

نمی دونم کارم درسته یا نه؟!!!

با نفرت به خودم میکم همش تقصیره خودته همش تقصیر خودته .........

باز می رم تو فکرو بعد با فریاد خدارو تو دلم صدا میکنم و ازش می پرسم چی کار کنم ؟؟؟؟

کدوم راه درسته؟؟؟؟

اما جوابی واسه سوالام نیست یک چیز تو وجودم می گه خودت بگو خودت انتخاب کن خودت راه درستو بشناسو انتخاب کن.

دوباره شروع به حرکت میکنم هی دور میزنمو هی دورمی زنم چی کار باید بکنم!!!!!!!

به تمنا از خدا می خوام که این روزا زود بگذره این روزا زوده زود تمام بشه.

با تمام وجود آرزو میکنم چشمامو ببندمو وقتی باز میکنم اول تابستون باشه اول یک تعطیلی توپ اول یک خواب و یک استراحت عمیق و پایان تمام این افکار...........

فردا آخرین روزه ماه صفره و بعد اون تکلیف من مشخص میشه.

وااااااااااااااااای که چقدر پریشونم...........

وای که چقدر سردرگمم........

وای که چقدر دو دلم............

کاش هرچه زودتر این روزا تمام بشه................

می ترسم........

می ترسم پایان این روزا تلخ باشه..............

من تو یک نگاه دلم براش لرزید حالا می ترسم که نشه............

 

پووووووووووووووووف خدایا کمکم کن.

نوشته شده در پنجشنبه 14 بهمن1389ساعت 14:52 توسط جوجوک



آخرين مطالب
» بابا نکن، جیغ می زنما............!!
» بدون شرح......
» کمی فقط کمی عصبی..............
» روزهای بی حوصلگی.........
» حرف های نگفته بعد مدت ها ........
» ماه مربا.............
» وقتی عروس مریض می شه..............
» چرا روزا تلخه.؟؟؟؟؟؟؟/
» بدون حرف اضافه............
» ترس پایان این روز ها..............

قالب جدید وبلاگ پيجك دات نت